به گزارش بینش ملی، جامعهای که در آن فشارهای اقتصادی مزمن، تحریمهای طولانیمدت و نااطمینانی نسبت به فردای پیش رو در هم تنیدهاند، صرفاً با بحران معیشت مواجه نیست؛ بلکه در حال تجربهی فرسایش تدریجی امید، اعتماد و سرمایهی اجتماعی است. این وضعیت، اگر بهدرستی فهم و مدیریت نشود، میتواند بهمراتب خطرناکتر از هر بحران اقتصادی باشد؛ چراکه جامعهای که امید خود را از دست میدهد، به امکان اصلاح نیز بیاعتماد میشود. در چنین شرایطی، خطر اصلی نه فقط فقر اقتصادی، بلکه بلاتکلیفی روانی و تعلیق اجتماعی است؛ وضعیتی که در آن مردم نمیدانند باید منتظر چه باشند، به چه روایتهایی اعتماد کنند و آینده را چگونه تصور نمایند.
آنچه امروز بیش از هر چیز مردم را میآزارد، صرفاً تنگنای معیشتی نیست، بلکه احساس عمیق نااطمینانی و سرگردانی ذهنی است. جامعه در وضعیتی قرار گرفته که نه چشمانداز روشنی از فردا دارد و نه روایت قابل اتکایی از امروز. این خلأ زمانی به بحران بدل میشود که به جای کاهش اضطراب و ایجاد اطمینان، از سوی برخی تصمیمسازان، تصمیمگیران و صاحبان تریبون، تولید مستمر ناامنی روانی صورت میگیرد.
در چنین فضایی، جامعه بیش از هر چیز به آرامش، صداقت و عقلانیت در گفتار و رفتار مسئولان نیازمند است، نه به شعار و هیجان. با این حال، آنچه امروز مکرراً مشاهده میشود، نه مدیریت بحران، بلکه تشدید آن از مسیر گفتار است؛ سخنانی شتابزده، مبهم یا متناقض از تریبونهایی که باید محل اطمینانبخشی باشند، اما گاه به میدان آزمون و خطای روانی بر مردمی خسته و تحت فشار تبدیل میشوند.
ضرورت عقلانیت در گفتار عمومی
گفتار عمومی در شرایط بحرانی باید نقش «تنظیمگر آرامش» را ایفا کند؛ اما متأسفانه در موارد فراوان، خود به عاملی برای تشدید التهاب بدل شده است. سخنان احساسی و فاقد پشتوانهی عملی روشن، نهتنها گرهی از مشکلات باز نمیکند، بلکه احساس بیپناهی، بیاعتمادی و رهاشدگی را در جامعه تعمیق میکند. جامعهی فرسوده، تاب مانورهای رسانهای و آزمایشهای کلامی را ندارد.
در این نقطه باید با صراحت گفت: همهی سخن گفتنها فضیلت نیستند. گاهی سکوت، اگر از سر مسئولیتپذیری، فهم موقعیت و احترام به افکار عمومی باشد، عقلانیترین و حتی اخلاقیترین کنش ممکن است. زمانی که راهحل مشخصی وجود ندارد، تصمیمها هنوز پخته نشدهاند، یا گوینده درک دقیقی از زیست روزمرهی مردم ندارد، سخن گفتن میتواند به نوعی خشونت نمادین علیه روان جمعی تبدیل شود.
حرافی بیهدف، وعدهسازیهای غیرقابل تحقق و تهییج بیپشتوانه، شاید در کوتاهمدت فضای رسانهای را پر کند، اما در بلندمدت سرمایهی اعتماد عمومی را میسوزاند؛ سرمایهای که بازسازی آن بهمراتب دشوارتر از حفظ آن است. جامعهای که بارها با گفتارهای پرطمطراق و بینتیجه مواجه شده، به تدریج نسبت به کلمات بیحس میشود و این بیتفاوتی، نشانهای جدی و هشداردهنده است.
نسخهی امروز جامعهی خسته، نه هیجانآفرینی است و نه شعار؛ بلکه عقلانیت کمصدا، شفافیت صادقانه، و ثبات در گفتار و رفتار است. حرکتهای کوچک اما قابل اتکا، بسیار مؤثرتر از مواضع پرطمطراق و بیسرانجاماند. سیاستگذاری عاقلانه در شرایط بحران، بیش از آنکه نیازمند کثرت سخن باشد، نیازمند درک زمان و ضرورت سخن نگفتن است.
اگر این تمایز در سطوح تصمیمسازی درک نشود، شکاف میان جامعه و حاکمیت عمیقتر خواهد شد؛ شکافی که نه با تبلیغ پر میشود و نه با فشار. در نهایت باید پذیرفت جامعهای که از نظر روانی خسته است، پیش از هر چیز به آرامش نیاز دارد؛ و این آرامش، محصول مسئولیت در گفتار است، نه کثرت آن.
در زمانهی بحران، کمگوییِ مسئولانه، از پرگوییِ بیمسئولیت شجاعانهتر است.




ثبت دیدگاه